شناخت جهان (جهانبینی) یعنی هست ها و نیست ها مبنای شکل گیری ایدئولوژی (بایدها و نبایدها) است. علت تدبر در جهان و قل سیروا فی الارض .... انسان بخش عظیمی از جهان است. اتزعم انک جرم صغیر و فیک انطوی العالم الاکبر. معرفت انسان به خود معرفت پرودگار را به دنبال دارد. من عرف نفسه فقد عرف ربه.
انسان دو خود دارد. خودی که مهارش به دست اوست. یعنی عقل که «ما عبد به الرحمان و...» خودی که سرکشی می کند همچون چارپای چموشی. یعنی نفس. ترکیب وجودی انسان «ان ا... تعالی خلق البهایم و رکب فیهم الشهوه (او نداند جز که اصطبل و علف) ماده اولیه وجودی او شهوت است. و خلق الملائکه و رکب فیهم العقل (او فرشته است و نداند جز سجود) و خلق الانسان و رکب فیهم العقل و الشهوه. در رأس هرم موجودات ملائکه هستند و پایین ترین رتبه نیز به حیوانات اختصاص دارد. در این میان انسان ممکن است بالاتر از ملائکه قرار گیرد و کان قاب قوسین او ادنی (پطرس ملک) و ممکن است پایین تر از حیوانات شود که اولئک کالانعام بل هم اضل.
این دو با هم در نزاع و کشمکشند که جهاد اکبر از همین جا شکل می گیرد. جهاد با نفس التی بین جنبیک. مبارزه با نفس مرحله ای از مراحل سلوک و بالا رفتن انسان است. انسان مؤمن قد احیاء قلبه و امات نفسه. کشتن نفس به معنای محو و از بین بردن غضب و شهوت امر باطلی است. پیامبر انه کان یغضب حتی تحمر وجنتاه. تعبیر حبب الی من دنیاکم ثلاث، الطیب، النساء و جعل قره عینی فی الصلوه حکایت از همین نگاه دارد. در مراحل مبارزه با نفس باید به مرحله اطمینان رسید. نفس مطمئنه (حالت سکینه و آرامش) به تعبیر یا ایتها النفس المطمئنه ...
مولانا قصه مجنون و شترش را در همین وصف آورده است. «هوی ناقتی خلفی و قدامی الهوی – و انی و ایاها لمختلفان»
همچو مجنون در تنازع با شتر- گه شتر چربید و گه مجنون حر
همچو مجننوند و چون ناقه اش یقین – میکشد آن پیش و آن واپس به کین
میل مجنون پیش آن لیلی روان – میل ناقه پس پی طفلش روان
یکدم ار مجنون ز خود غافل شدی – ناقه گردیدی و واپس آمدی
عشق و سودا چونکه پر بودش بدن – می نبودش چاره از بیخود شدن
لیک ناقه بس مراقب بود و چست – چون بدیدی او مهار خویش سست
فهم کردی زو که غافل گشت و دنگ – رو سپس کردی به کره بیدرنگ
چون به خود بازآمدی دیدی زجا – کو سپس رفته است بس فرسنگها
در سه روزه ره بدین احوالها –ماند مجنون در تردد سالها
گفت ای ناقه چو هر دو عاشقیم – ما دو ضد بی همره نالایقیم
نیستت بر وفق من مهر و مهار – کرد باید عزلت از تو اختیار
سرنگون خود را از اشتر درفکند – گفت سوزیدم ز غم تا چند چند
تنگ شد بر وی بیابان فراخ – خویشتن افکند اندر سنگلاخ
آنچنان افکند خود را سخت زیر – که مخلخل گشت جسم آن دلیر
چون چنان افکند خود را زیر و پست – از قضا آن لحظه پایش هم شکست
پای را بربست و گفتا گو شوم – در خم چوگانش غلطان می روم
زین کند نفرین حکیم خوش سخن – بر سواری کو فرو ناید زتن